دوشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۹۶

پیش از هرچیز دوستت دارم

پیش از هرچیز: دوستت دارم
اما پس از عشق به تو
از من آوازی سرریز می‌شود 
که از هر صدایی بلندتر است،
آواز پرنده‌ی تازه‌خوانِ درونم.
دیگر چه دِینی دارد؟ عشق دیرباز من
و یا عشق تو، که گاه از موم محکمتر است؛
من عشق می‌ورزیدم و تو را حدس می‌زدم
تو من را تفسیر می‌کردی و
عشق می‌ورزیدی به آنچه امکان داشت باشم یا نباشم
نه، سبک سنگین کردن‌های ما هردو اشتباه بود.
به حتم عشق نه «مالِ من» است و نه «مالِ تو»
عشق در «من» و «تو»ی جدا از هم، رهاست
«من»، «ما» می‌شود و «ما» می‌شود «من» در عشق
عشقِ سرشار می‌داند که «تو» «مالِ من» نیستی
هردو برابریم و همپای هم
هردوی ما، در عشقی که ما را یکی می‌کند.

اولین شعر برای تو

دلم می‌خواهد نقاشی‌های روی پوستت را لمس کنم
در تاریکی مطلق، وقتی که نمی‌توانم ببینمشان.
جای دقیق هر کدامشان را می‌دانم
می‌دانم که خطوط شکسته‌ی رعد و برق
درست بالای نوک پستان‌ توست
به لمس پیدا می‌کنم
پیچ و تاب آب را بر شانه‌ات
همانجا که ماری پیچ و تاب خورده
رو در روی اژدهایی.

تو را که به خود می‌کشم
در آغوش نگهت می‌دارم و آرام می‌مانیم
عاشق بوسیدن تصویرهای روی پوست توام.
آنها باقی‌اند تا روزی که خاک شوی
هرچه بین ما پیش بیاید، آرام بگذرد یا دردی شود میانمان
آنها هنوز باقی‌اند.
چنین پایستگی ترسناک است.
برای همین است که در تاریکی لمسشان می‌کنم؛
تو هم امتحان کن، لمسشان کن.

ناخن‌ها

به تو غم دادم، تا از دیوارت بیاویزی
مثل یک تقویم تک رنگ.
من پارگی آستینم را می‌پوشم.
به این سادگی نیست.

میانِ هیچ کجای من و هیچ کجای تو
خیال می‌کردی که من راه را می‌دانم
اما خیال بافته بودی.
آه، من می‌دانم
اما عذر نمی‌خواهم که به این سو چرخیده‌ام
مثل آینه‌ای بر خطی، پذیرفتنش سخت است
که چطور اینهمه تصویر را در خود دارد:
رو به دیگر سو می‌کند، چیزهایی را از دست می‌دهد و
چیزهای دیگری در خود بازمی‌تابد.

اگر دنیا دست من بود
دروغ‌ها را رسوا می‌کردم
فقط اگر می‌توانستم مطمئن باشم که چه را از دست داده‌ام.
رد پاهایم را نمی‌پوشانم من
عیانشان می‌کنم، تا چشم‌ها بازند.
اما کسی به یاد نمی‌آورد که آن چیز، چه بود.
آخرین بار کی داشتم‌اش؟
شبیه حلقه بود یا نور؟
یا برکه‌ای پاییزی بود
راکد و یخ زده
سردتر می‌شد و بزرگتر.
می‌تواند هر چیزی باشد آن چیز.
بهرحال، هیچ چیز دیگر نمی‌تواند آن را به من برگرداند.

من دیده‌ام
دست‌های تو را مثل درخت‌هایی که سیل از سر گذرانده‌اند.
بارها و بارها همان فیلم،
و پیرمردی که پول‌هایش را می‌شمرد
تا آخرین قران
و دیگر هیچ، پایانی تهی.

رعد و برق، زخم‌های آینده را نشان من داده است.

من مدت‌های مدید بر کسی نگریسته‌ام
در تنهایی خویش، مثل کلیدی در قفل
بی اینکه کسی چرخانده باشدش.

به این سادگی نبود.

زمستان به روشنی به یادت می‌آورد، برداشتِ پاییزی را
که هیچ کمکی نبود
و بذر سخن چینی پراکنده بود
وقتی که تو رفته بودی.
اما حالا
ناخن‌ها انگشت‌ها را می‌بوسند که: خداحافظ
و تنها بختیاری من خونی است که از من می‌ریزد.

وقتی که تنها بختیاری من، خون است که از من می‌ریزد
برای گفتن حقیقت یا دروغ
آنچه من دارم زبان نیست: زخم است.

بوسه بر زمین

به آنی، با علف‌های بلند رقصید
مثل مردی که می‌پیچد بر زنی.
لوله‌های تفنگ‌های ما
سفید و گرم می‌درخشیدند.
هاله‌ی آبیِ پرنده را که شلیک کردم
او هنوز به خود می‌بالید.
کاغذ عکس مچاله را
از میان انگشت‌هایش کشیدم.
راه دیگری نبود برای گفتن اینکه:
من عاشق بودم.
صبح دوباره همه جا را روشن کرد،
جز آن خمپاره‌انداز در دوردست را
و تبر بر جایی فرود آمد.
کیف پولش را از جیبش بیرون آوردم
و تن‌اش را چرخاندم
تا نتواند حتی زمین را ببوسد.

جمعه، اسفند ۲۰، ۱۳۹۵

سرآغاز

تغییر را باید که بتوانی، باید که بپذیری،
یک بار شانس می‌زند و یک بار بدبیاری
دست برندار، نباید که بگذاری و بگذری
وقتی که نور از زمانه دریغ می‎شود.

طاقت بیار، انتظار بکش،
در سقوط، در جریان، در سکون،
قوانین عجیب و غریب ظهور نمی‌کنند
تو تنها نیستی، نگاه کن:

طبیعت دارد گیلاس‌هایش را آماده می‌کند
خودش به تنهایی، از همین شکوفه‌های کوچک بهاری
و گیلاس‌ها هسته‌هایشان را سفت می‌کنند
تا سالی نیکو از راه برسد.

کسی چه می‌داند که نطفه‌ها از کجا می‌آیند
یا تاج‌های پادشاهی چطور شروع می‌کنند به درخشیدن
طاقت بیار، انتظار بکش، بپذیر
تاریکی را، کهنگی را، سرآغاز را.

زمان خالی

خورشید به آتش کشید
سایه‌ی دیروزم را
در بهاری خسته

گرد و غبار بر کتاب‌ها

شب اما زمان سریعتر می‌گذرد

بی وزش بادی از سمت دریا

انتظار برای هیچ

پنجشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۵

ماکسی فوق‌العاده

ماکسی خیلی فوق‌العاده نیست
اما این برای کسی مهم نیست
پدر و مادرش اینه آرزوشون
که تئاتر کار کنه دخترشون
بشه ستاره‌ی سینما و تلویزیون
ملکه‌ی چین که هست بهتر از اون
یا بهترین ورزشکار زن
ده بار بیشتر رکوردو بزن
فوق‌العاده‌ترین دختر روی زمین
ماکسی باید بشه دقیقن همین.

ماکسی تلاش کن، ستاره بشو
پدر و مادر هلش می‌دن به جلو
وقتی ماکسی به خونه می‌رسید
اول یک کمکی دراز می‌کشید
پاپ کورن بود و مشق مدرسه
کلاس سوارکاری بود و تنیس و فرانسه
اسکیت و شنا و تند نویسی
کلاس موزیک بود و بدنسازی
رقص و آواز و شمشیربازی
یهو مریض شد و افتاد ماکسی.

مادر نمی‌تونست بهش دست بزنه
پدر می‌گفت نذار تو تخت بمونه
وقت نداریم باید عجله کنی
صبح و شب برنامه‌ش پره ماکسی.
بعد از هزار تا کار روزمره
کلاس سوارکاری و تنیس و فرانسه
اسکیت و شنا و تند نویسی
کلاس موزیک و بدنسازی
رقص و آواز و شمشیربازی
یهو مریض شدن و افتادن سه تایی.

تو بگو از این قصه چه درسی می‌گیری؟
وحشتناکه داشتن بچه‌ی رویایی
یک گند فوق‌العاده
عروسک کوکی بی‌اراده. 


جمعه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۵

گور نوشته ها


ا
در اینجا کسی آرمیده
که هرگز دروغ نگفته.
امیدواریم که استخوان هایش به تعداد
کامل باشند.
مجبور بودیم
مخفیانه جمع شان کنیم
وقتی که هرچه می شنیدیم
دروغ بود.

اا
این مرد
از گرسنگی مرده است.
از دشمنانش هیچ نستانده.
باج نداده.
به چشمان تک تک شان نگریسته
از فرط نجابت؛
این قانون زندگی اش بود.
پسرش
گران ترین سنگ قبر را برایش تعبیه کرده.

ااا
این زن
هرگز نه نگفته است.
می خواست محبوب همگان باشد.
نخستین آری را وقتی شنید
که خاک بر گورش می ریخت.

(1962)

دوشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۹۳

شاعر

من فقط ترجمه می‎‌کنم
حتی وقتی که شعر بنویسم.
کاملن طبیعی‌ست.
می‌تواند شعر از رنگ
گل بسازد؟
بی‌شک ترجمه می‌کنم
آوازی را 
که آرام در جانم می‌پیچد
به زبان او
و برای او.

شب از چشم‌های تو می‌آید

زیبای من
سیاه اگر چشم تو باشد
سرم که بر زانوان تو باشد
می‌دانم، شب از چشم‌های تو می‌آید
پنهانی به دره‌ها می‌ریزد
بر کوه‌ها و دشت‌ها می‌گسترد
دریایی تاریک، زمین را در خود می‌پوشد.

سیاه اگر چشم تو باشد
روشنی من است.

پیش تو می‌مانم

بر هر چهره‌ای
سایه‌ی مژگان را می‌جویم.
تو را در داستان‌های شرقی می‌جستم و
نیافتمت.

خیلی دیر پیدایت کردم، اینجا
در سرزمین خودم و در زمین خودم.
پیش تو می‌مانم
تا هر وقت که سکوتت به من بگوید:
لمسم نکن.

پیش تو می‌مانم
می‌دانم
موهایت شعله‌های آتشند و
هیچ بادی آنها را خاموش نمی‌کند.
پیش ساده‌ترین اعجاز می‌مانم
ماندگار می‌شوم
انگار مجبورم.

هوس

حریص، عطر تنت را می‌نوشم و
صورتت را در دست می‌گیرم
همانطور که در آغوش می‌کشم
جان شیفته را.
آنقدر به هم نزدیکیم
که نگاهمان ما را می‌سوزاند.
با اینحال زمزمه می‌کنی:
ای غایب از نظرم
هرقدر بخواهی مست لذتت می‌کنم.
کلماتت درد غربت دارند و راز،
انگار در سیاره‌ی دیگری تبعیدم.

بانو
کدام دریا قلب توست؟
کیستی؟
باز آرزوهایت را به آواز بخوان
لحظه‌های گوش سپردن به تو
غنچه‌های درشت ابدیتند
که گل می‌شوند.

گندمزار

طلا می‌ریزد از شاخه‌های روشن گندم.
جا به جا، شقایق‌های سرخ
و در کشتزار
دختر جوانی‌ست
با مژه‌هایش به بلندی خارهای خوشه‌ها.
بافه‌های آبی آسمان را 
در چشمانش درو می‌کند
و آواز می‌خواند.
در پناه شقایق‌ها دراز کشیده
بی آرزو، بی غم، بی افسوس
بی حرکت، خاک رُسم.
دختر آواز می‌خواند
و من گوش می‌دهم.
روحم از لب‌هایش می‌دمد.

سه‌شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۲

پرواز کن پرنده

پرواز کن پرنده، به دوردست پرواز کن
کوهستان دوباره رنگ پاییز گرفته
بالا به پایین، آبشار «هوازی»
افسردگی بی‌ انتهاست.
پرنده‌ای پرواز می‌کند، به دور دست
کوه‌ها باز رنگ پاییز گرفته‌اند.
بالا به پایین، آبشار «هوازی»
افسردگی بی‌پایان است.

بیرون پنجره

بیرون پنجره، برف و باد به هم می‌خورند
شومینه را روشن می‌کنم، بطری شراب را باز می‌کنم
مثل قایق ماهیگیری در باران
کشتی‌ام، یله بر رودخانه‌ی پاییزی.

اعجازی‌ست شراب

اعجازی‌ست شراب، در باران پاییز،
خانه‌ی سرد است، در بارش برگ.
زاهد به خواب می‌رود کمی
سپس باز می‌ریزد و می‌نوشد
جام دیگری.

باران از آسمان فرو باریده

باران از آسمان فروباریده
و ابرهای آسمان کم جانند.
باد غرب تند می‌وزد.
چنین صبحی، خوب و نیکوست
باران طولانی به زمین آسیب نمی‌زند.
بید مجنون سبزتر می‌شود
درخت گلابی بر تپه
غرق گل‌های سرخ کوچک است
نی‌ها قد می‌کشند
غازی بر بلندی آسمان پرواز می‌کند.

زن

در شیشه‌ی پنجره‌ی مترو
در تونل
چهره‌ی خود را می‌بیی
طور خاصی نیست

شکل عکس لرزانی‌ست
که نخواهند گرفت.

دوشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۹۲

خوابیدن در یک شب بارانی پاییز

سرد است شب، اواخر پاییز است
آرام است در درون، پیرمرد تنها.
دیر وقت است، دراز می‌کشد، چراغ هنوز می‌سوزد.
به خواب می‌رود، در صدای بارش باران.
خاکستر اجاق هنوز گرم است،
عطرش گرما را به لیوان و پتو می‌پیچد.
سپیده که می‌زند، سفید و سرد، هنوز بیدار نشده
برگ‌های سرخ پاییز پله‌ها را پوشانده‌اند.

چهارشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۹۲

جنگ

قتل عام، جنگ را پس می‌راند
دورش می‌کند
اما جنگ دوباره به خروشی آغاز می‌شود.
جنگ که تشنه‌ی خون است،
که زمانه‌ی خودش را می‌بلعد.

آه، که کلمات رو به جلو
رو به آینده‌ای پشت به گذشته
به خط شده‌اند

کلمات برگ‌هایی شده‌اند
که معجزآسا بی‌ریشه‌اند
وقتی باد به بازی‌شان می‌گیرد.

خاطرات اما می‌میرند
بخاطر هیچ؟

ممکن نیست که همه چیز
غیر انسانی
غیر حیوانی
تمام شود.

همه چیز
مثل صحبت و خنده‌ی یک بیمار است
لحظه‌ای کوتاه
که کتابی باز است
هیچ صدایی نیست
جز صدای ورق خوردن کاغذ.

شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۲

وطن کجاست


وطن مرغ های مهاجر کجاست؟
چرا گلها هرکجا که بخواهند خانه می کنند؟
پس انسان چرا نمی تواند انتخاب کند
اهل کجا باشد؟
چرا نباید جای دیگری بود
هرکجا که دل بخواهد؟
وطن من اینجا نیست
آنجاست که حالم خوش باشد.
وطن کودکی را می خنداند
برگ را بر درخت زرد می کند
و بوی خوش خودش را دارد.
وطن حس آمدن به دنیاست.
حس اینکه بدانی هیچ مرزی نیست.

هیچ به هیچ


نه! هیچ به هیچ
نه! اعتراض به هیچ
نه به خوبی که کردم
نه بدی
مهم نیست!

نه! هیچ به هیچ
نه! اعتراض به هیچ
همه چیز پرداخته، روفته، فراموش شده
مستم از گذشته‌ام!

با خاطراتم
آتش افروخته‌ام
غصه‌هایم، دلخوشی‌هایم
نیازی به هیچ کدامشان ندارم.

عشق‌ها روفته‌اند
و همه لرزش‌هایشان
برای همیشه روفته‌اند
به صفر برگشته‌ام.

نه! هیچ به هیچ
نه! اعتراض به هیچ
نه به خوبی که کردم
نه بدی
مهم نیست!

نه! هیچ به هیچ
نه! اعتراض به هیچ
که زندگی‌ام، سرخوشی‌هایم
همین امروز، با تو آغاز شده.


(متن ترانه را اینجا بشنوید)

یکشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۹۲

همه چیز به وقتش


نزدیک دور می‌شود
گرم سرد می‌شود
جوان پیر می‌شود
سرد گرم می‌شود
غنی فقیر می‌شود
ابله زیرک می‌شود
همه چیز به وقتش.